مؤلف مجهول
56
تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )
در آخر عمر به اين خوارى روا داشتهاند ، حقيقت در ميان درويشان نبوده است نگويند ، و ديگر سستى در اعتقاد درويشان پديد آيد . اين سخن درويش شيخ را موجه افتاد تا نيمروز توقف كردند و به خاكش سپردند . آن روز رفتند ، فردا روز راه گم كردند و به بيابانى « 1 » افتادند « 2 » كه « 3 » چه آب بود و چه علف و چه هيزم « 4 » ! شب درآمد . شيخ سر به سجده نهاد و مناجات كرد كه « 5 » : يا هادى المضلين و يا دليل المتحيرين ! اينچنين گمراه و سرگردانم مدار ! خطاب آمد كه : اى شيخ روزگار ! شيخى « 6 » بودى دانا ، كه از عرش تا فرش در تصرف داشتى ، و هيچ گوشه « 7 » و بيشهء دنيا از احاطهء علم تو بيرون نبود ، چون شد كه خطا كردى ؟ و حال آنكه در سر راهى و نمىدانى و نمىبينى . چه گناه در درويشى كه از جهت غلبگى امر مباح خطايى در وى رفت به اين مرتبه رسانيدى ؟ شيخ ازين خطاب سخت ترسيد و بسيار ناليد و « رَبَّنا ظَلَمْنا » [ الاعراف : 23 ] گفت . و سه روز در آنجا مىبود ، و ارواح مشايخ و اقطاب را « 8 » شفيع آورد « 9 » . بعد از سه روز آوازى به گوش شيخ آمد كه : اى قيام الدّين « 10 » ! جريمهء ترا حق سبحانه و تعالى به لطف خود به شفاعت شفعا عفو فرمود ، برو . شيخ به خود آمد ، ديد كه در سر همان راه كه رفته بود ايستاده . شكر بسيار كرد و روان شد . يك پرسنگ « 11 » شرعى راه رفته بود كه حضرت خضر عليه السلام « 12 » حاضر شد . شيخ گريان به پاى مبارك خواجه افتاد و عرض حال كرد . خواجه گفت : اى قيام الدّين ! درويشى خاككيست بيخته و آبكى در وى ريخته « 13 » ، نه كف پا را از وى دردى ، و نه پشت پاى را « 14 » از وى گردى . به تخصيص اولياء الله كه « 15 » چه مقدار درويش به اين صفت در زير خرقه او به كمال مىرسند « 16 » ، چرا بايد كه مورى « 17 » از وى برنجد ؟ محل عتاب بود بلكه « 18 » عقاب ، و ليكن حق سبحانه و تعالى لطف كرامت فرمود . اين بگفت و خواجه راه مفارقت گرفت ، و شيخ به راه شد . القصه به شام رسيد . مدت معهود در شام بود . بعضى از دولتمندان ملازمت اختيار كردند . شيخ ملازمت آنها را « 19 » قبول نكرد . درين حين آواز آمد كه : اى قيام الدّين ! مگر به پروردگار خود ستيزه مىكنى ؟ آن بود كه « 20 » شيخ خوشحال شد و شيخى « 21 » كرد مدت ده ماه . بعد از انقضاى ايام معهوده رو به جانب لبنان كرد . ياران موافقت
--> ( 1 ) - ب : بيابان ( 2 ) - ت : افتاد ( 3 ) - ت : بلكه ( 4 ) - ب : چه علف بود و چه هيزم بود ( 5 ) - ب : - كه ( 6 ) - ب : بهسختى ( 7 ) - ت : + دنيا ( 8 ) - ب : - را ( 9 ) - ب : شفيع آوردى ( 10 ) - ب : + حسين ( 11 ) - الف ، ب : - پرسنگ ( 12 ) - ب : خضر عليهم ( 13 ) - ب : درويشى چيست خاككى بيخته و آبكى در وى ريخته ( 14 ) - ب : - را ( 15 ) - ب : - كه ( 16 ) - ب : به كمال مىرسيد ( 17 ) - ب : مويى ( 18 ) - ت : بلك ( 19 ) - ب : - را ( 20 ) - الف : - كه ( 21 ) - ب : سختى